|
|
|
|
|
این وبلاگ توسط گروه حکران Y-MAIL حک شد . برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ یاهو مایل مراجعه نمایید .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:39 توسط حکران
|
|
||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:23 توسط حکران
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
محرم اومد ..
وای دلم براش لک زده بود... واسه گریه ها ... التماس هاش .. زنجیر .. سینه ... طبل ... حسین .. حسین خدایا شکرت که به ما یه امام حسین داد ... بوی محرمش میاد .. خیمه و پرچمش میاد ... تو این ماه خیلی خیلی خیلی برام دعا کنین......... امام حسین منتظر ماست .. منتظر گریه های ما.. البته ظاهری نه ... باطنی ... ادم هر قدر هم که خوب باشه به خدای خودش نیازمنده.. خدایا ...!! من گناهکارم ... باشد که مرا ببخشی . چون بخشنده ترین بخشنده هایی... امام حسین /// دوست دارم /// ادما وقتی اسم تو و ابوالفضلتو میارن اروم میشن ... ارومه اروم... دوست دارم خدایا این یه دردودل کوچیکی بود با تو ویه خواهش کوچولو از دوستام : واسم دعا کنید مائده ی کوچولوی تو ......................................................................................
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 20:43 توسط حکران
|
|
||
|
|
|
|
|
دنگ...، دنگ .... ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. زهر اين فكر كه اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است. دنگ...، دنگ .... لحظه ها مي گذرد. آنچه بگذشت ، نمي آيد باز. قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز. مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سر زمان ماسيده است. تند برمي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد ، آويزم، آنچه مي ماند از اين جهد به جاي : خنده لحظه پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پيكر او مي ماند: نقش انگشتانم. دنگ... فرصتي از كف رفت. قصه اي گشت تمام. لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر، وا رهاينده از انديشه من رشته حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال. پرده اي مي گذرد، پرده اي مي آيد: مي رود نقش پي نقش دگر، رنگ مي لغزد بر رنگ. ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ : دنگ...، دنگ .... دنگ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:6 توسط حکران
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا خیلی دوستت دارم
خیلی ..خیلی ... خیلی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:25 توسط حکران
|
|
||
|
|
|
|
|
دو ... ر ... می
دنگ دنگ دنگ.. زنگ کلیسا به صدا امد... دنگ...دنگ دنگ
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:26 توسط حکران
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:18 توسط حکران
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 1:8 توسط حکران
|
|
||
|
|
|
||||||
|
خدايا به خاطر اين كه هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم . خدايا به خاطر اين كه هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندكي از راه راست سست مي شود تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم.
به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو چه مي توانم بگويم؟ اين همه سخاوت و كرم را چگونه پاسخ گو باشم؟ خدايا! تعداد دفعاتي كه در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غيرممكن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون است .
" اگر آنان كه از من روي برتافتند؛ مي دانستند كه چقدر مشتاق ديدارشان هستم، هر آيينه از شوق جان مي سپردند." |
|||||||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 16:52 توسط حکران
|
|
|||||||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:32 توسط حکران
|
|
||